
خاطرات تک صدف
موبایل
ترفند ها و آموزش ها
تم موبایل
بازی موبایل
برنامه موبایل
کلیپ موبایل
برنامه های کامپیوتر
سرگرمی
مطالب خواندنی و قشنگ و اس ام اس
پرسش و پاسخ
والپیپر و اسکرین سرور موبایل و کامپیوتر( بخش جدید)
بخش هزاردستان تربت جام (جدید)
براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
اسماعیل دامن پاک
20 ساله
تربت جام
براي تبادل
لوگو ابتدا لوگوي ما را قرار دهيد،سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تا ماهم
همين کار را بکنيم.

اطلاعيه هاي سايت :
به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم
در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد.
ورود اينترنت به جوامع در حال توسعه اي همچون ايران در کنار تمام محاسن و نوآوري هايي که به دنبال داشته است داراي جوانب منفي و آثار سويي نيز بر فرهنگ کشورمان بوده است. شايد بتوان تغييراتي در شيوه ازدواج جوانان را يکي از تبعات ورود اين فناوري در ايران دانست که به «ازدواج هاي اينترنتي» مرسوم شده اند اما مساله مهم در اين ميان اين است که آيا مي توان اشتراک سليقه افراد در «چت روم» را نخستين گام براي ازدواج دانست؟ هرچند ضرورت ازدواج به هنگام از جمله موضوعاتي است که تاکيدات قرآني متعددي درباره آن وجود دارد. اما در کنار اين موضوع، احکام اسلامي همواره بر اين ضرورت تاکيد دارند که تشکيل خانواده بايد با درايت و آگاهي صورت گيرد چرا که بي توجهي به اين امر از قوام اين نهاد که اساس جامعه را تشکيل مي دهد کاسته و زمينه ساز بروز مشکلات متعددي مي شود.
بقیه در ادامه مطلب
خدایا با من قهری ...!!!
بنده ی من نماز شب بخوان که یازده رکعت است...
- خدایا! خستـه ام، نمـیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!
- بنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...
- خدایا! سه رکعت زیاد است!
- بنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو
- خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم میپرد!
- بنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...
- خدایا! هوا سرد است و نمـیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!
- بنده ی من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب میکنیم.....
بنده اعتنایی نمیکند و مـیخوابد.....
- ملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
- خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید...
- ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بیدار نمـیشود!
اذان صبح را مـیگویند، هنگام طلوع آفتاب است...
- ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـیشود...
خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـیگرداند.
ملائکه ی من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟
وای نه ... !
خدای مهربونم..... با منم قهری.....؟؟!
ولی باز هم خدا من رو می بخشد
و باز هم ... !
برگرفته از وبلاگ یکی از همشهریان عزیز
حرفهای یک کودک فهیم:
آقاي پدر! در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچهء غير پاستوريزه ، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نماليد .
خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه براي شير شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود.
بقیه در ادامه مطلب
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
بقیه در ادامه مطلب
همزمان با عيد قربان دلت را قرباني محبت ،عشق ،صميميت و مهرباني من کن .
-----------
عيد قربان مبارک - تبريک عيد قربان
-----------
هميشه آرزو داشتم جگرتو بخورم و الان خيلي خوشحالم. چون فردا ديگه به آرزوم ميرسم.
اين روزا خيلي مواظب خودت باش
, جونت در خطره, ممکنه سرت رو ببرن،
اين اس ام اس رو براي گوسفنداي ديگه هم بفرست
بقیه در ادامه مطلب
:: خداوندا!!!!
نگو بار گران بودیمو رفتیم. نگو نامهربون بودیمو رفتیم. آخه اینها دلیل محکمی نیست. بگو با دیگران بودیم و رفتیم.
هیچگاه نگاهت را فراموش نمی کنم
نگاهی سر شار از محبت و صمیمیت
صدایت در گوشم زمزمه می شود
و نگاهت در ذهنم مجسم
اما... من تو را می خواهم نه خیالت را
مهم نیست قشنگ باشی. قشنگ اینه که مهم باشی. حتی برای یک نفر...
بقیه در ادامه مطلب...
من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آنها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آنها همدیگر را دوست دارند نمىباشد.
من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.
من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصلهها. عشق واقعى نیز همین طور است.
من باور دارم ...
که ما مىتوانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
من باور دارم ...
که زمان زیادى طول مىکشد تا من همان آدم بشوم که مىخواهم.
من باور دارم ...
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آنها را مىبینم.
من باور دارم ...
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مىدهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.
من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مىدهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.
من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مىآیند و ما را نجات مىدهند.
:: ای کاش...
ای کاش همین چند خط مرهمی باشد.........................برای چشمان
اشکبارت.........................برای قلب
نازکت.........................برای روح حساست.........................و
برای من .........................ای کاش
................................ای کاش میتونستم حالت رو
بپرسم..........................ای کاش
میتونستیم......................... همون طور که با لبخند شروع کردیم با
لبخند هم تموم کنیم.........................ميخوام به سردي شبهام
بخندم............................ميخوام به پوچي فردام
بخندم............................وقتي ميبينمت با
ديگروني............................تو اوج گريه هام ميخوام
بخندم............................ميخوام داد بزنم تنهاي
تنهام........................... ميخوام وقتي ميگم تنهام بخندم.
.........................کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد
کسی قاب نمی گیرد ، برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت
.........................بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک
سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور
میشی.........................حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی
من
از تو فرصتی می خواهم........................تا که در لحظه ی واپسینه ی
اتش مرگ ........................مرا یار خود
بدانی..................................ای کاش میتونستم بغلت
کنم.........................انقدر به خودم فشارت بدم
.........................که لازم نباشه احساسم رو بهت
بگم.........................خودت قلبم رو حس
میکردی.........................که نگذارم قلبت
بشکنه.........................اگرم شکست تیکه هاش به بدن خودم فرو
بره.........................ای کاش میتونستم بغلت
کنم.........................یواشکی جوری که خودم هم
نشنوم.........................بگم :"خداحافظ"
هر چه عشق دورتر بشه آدم عاشقتر میشه ...........
اینو یکی از دوستان توی قسمت نظر سنجی گذاشته بود منم دیدم قشنگه گذاشتم توی وبلاگ
(ممنون امید جان)
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت : "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد : "البته"
بقیه در ادامه مطلب
به گزارش برنامه خبری ترکیه به نام "آنا هابر"، قوانین ذیل از جمله عجیب ترین و خنده دارترین در نوع خود اعلام شدند:
1- جویدن آدامس در اماکن عمومی سنگاپور ممنوع است.
2- تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای 15 برای تقلب به زندان فرستاده می شوند.
3- مشاهده فیلم های کاراته ای تا سال 79 در عراق ممنوع بود.
4- در ایسلند زمانی داشتن سگ خانگی ممنوع بود.
5- در آریزونای آمریکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.
6- در تایلند همه در سینما مجبورند هنگام پخش سرود ملی قبل از شروع فیلم قیام کنند.
7- در تایلند انداختن آدامس جویده شده تان 500 دلار جریمه دارد.
بقیه در ادامه مطلب
پزشك قانوني به بيمارستان دولتي سركي كشيد و مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي امد .
وي را صدا زد و با كمال ادب از او پرسيد:مي بخشيد اقا شما را به چه علت به تيمارستان اورده اند؟
مرد جواب داد : اقاي دكتر بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت روزي پدرم از اين
دختر خوشش امد و با او ازدواج كرد از ان روز به بعد زن من مادرزن پدر شوهرش شد و
چندي بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسري زاييد كه نامش را چنگيز گذاشتند و چنگيز
برادر من شد زيرا ...
بقیه در ادامه مطلب
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين
مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را
ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد،
برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند و...
بقیه در ادامه مطلب
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.
استاد گفت : عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج يعني همين!!
:: دو خط موازی
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
بقیه در ادامه مطلب
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني.
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند .
بقیه در ادامه مطلب
يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،
صدات گرم و خواستنيه،
هميشه بهم اهميت ميدي،
دوست داشتني هستي،
با ملاحظه هستي،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون
بقیه در ادامه مطلب
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
بقیه در ادامه مطلب
مجموعه ای از اس ام اس عاشقانه ، پیامک عاشقنه، Sms عاشقانه، Payamak عاشقانه، sms love برای موبایل که در اختیار شما قرار گرفته است.
منم آن شعله آتش که از هر شمع برخیزم... تمام هستی خود را فقط به پای تو ریزم... درون قلب من فرمانروایی کن... که از موی تو برخیزد همه عطر دل انگیزم...
----------------------------------------
من عاشق آن دیده چشمان سیاهم بیهوده چه گویم که پریشان نگاهم گر مستی چشمان سیاه تو گناه است من طالب آن مستی و خواهان گناهم...
----------------------------------------
بادبادک رفت بالا... قرقره از غصه لاغر شد !!
----------------------------------------
بقیه در ادامه مطلب
امروز یه مطلب قشنگ دیدم که حیفم اومد واستون نزارم
امروزه انسان با توجه به پیشرفت تکنولوژی توانسته پاسخ بسیاری از سوالات خود را به دست آورد. اما یکی از مواردی که هنوز در پرده ابهام قرار دارد و سوالات بسیاری را در اذهان پیر و جوان و در واقع همه انسان ها به وجود می آورد پدیده «مرگ» است. حتما شما هم این ضرب المثل قدیمی و معروف را شنیده اید که «مرگ شتری است که در خانه همه می خوابد.» در این مطلب اصلا قرار نیست مرگ را از منظر فلسفی و یا عرفانی مورد بررسی قرار دهیم بلکه قرار است عجیب ترین و شگفت آورترین مرگ ها را که در طول تاریخ برای افراد مختلف رخ داده بیان کنیم:
) آرنولد بنت:
داستان نویس انگلیسی(۱۸۶۷،۱۹۳۱) وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت!
۲) آگاتوکلس:
(خودکامه سراکیوز ۳۶۱، ۲۸۹ ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.
۳) آلن پینکرتون:
(موسس آژانس کارآگاهی آمریکا ۱۸۱۹، ۱۸۸۴) هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت.
۴) آیزادورا دانکن:
(رقاص آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۲۷) هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد.
بقیه در ادامه مطلب
:: پیام کوتاه
اینم یه سری پیام کوتاه واسه شما دوستان گل خودم
عشق دو دستي تقديم نمي شود پس براي انکه به دستش بياري کوشش کن
هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را هرگز نمي گيرد کسي در قلب من جاي تو را
شمع سوزان توام اينگونه خامو شم نکن در کنارت نيستم اما فراموشم نکن
عشق تنها ميکروبي است که از راه چشم سرايت مي کند
در خواب مي ديدم غم روز جدايي را به دل هرگز نمي دادم خيال اشنايي را
بقیه در ادامه مطلب
:: معنای واقعی
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
بقیه داستان در ادامه مطلب
:: تولدی نو
تولدی نو
زندگی نو
و تولدی نو
بیاییم مهربانی را چون آب رودها در
لحظه لحظه " بودن " جاری سازیم.
بیاییم دوستی را چون پهنای اقیانوس ها
بیکران سازیم.
بیاییم دوست داشتن را چون گل های
بهاری همیشه در باغ جان و دل سبز
نگه داریم.
بیاییم مهر را بسان مهر آسمان همیشه
بر بلندای آسمان قلب و جانمان داشته
باشیم.
بیاییم دوست داشتن راهمراه نفسهایمان
سازیم.
بیاییم چون محمد، امین یکدیگر، چون
ابراهیم، خلیل همدیگر و چون موسی
کلیم هم باشیم.
چرا نیستیم، چرا مهربان نمی شویم و
چرا لحظه ها را درک نمی کنیم ؟
مهر را نمی بینیم تا مهربان شویم.
محبت نمی کنیم تا همدم شویم.
و در هزاران هزار لحظه هر سال، فقط
یک لحظه را لحظه " تولد " خویش
می دانیم و آن را جشن می گیریم.
ولی برای هزاران و شاید میلیون ها لحظه
" بودن " گاه حتی لحظه ای نمی اندیشیم.
گاه " بودن " را چنان در قید و شرط محیط
قرار می دهیم که دیگر اراده، همت،
اندیشه و...همه از خاطرمان می رود و
در این لحظه " بودن " مفهومی اجباری و
تحمیلی می یابد.
دستور داد برايش آشاميدني و كمي خوردني بياورند . همين كه مشغول صرف ان ها شد صدايي زيبا و خوش را شنيد .زال تا ان زمان بارها صداي آناهيت را شنيده بود اما اينبار اين صدا مانند گذشته نبود. اين طور شد كه آناهيت يكي از كنيزانش را به همسري اختيار كرد.
آذر يكي از همسران زال كه سالها در ارزوي داشتن بچه بود و به خاطر همين موضوع او را نا ديده ميگرفتند از خبر باردار شدن آناهيت سخت خشمگين مي شود .
سرانجام فرزندِ پسرزال پا به عرصه ي وجود مي گذارد و اين پسر از حيث زيبايي به اناهيت داشت. ديگران عقيده داشتند كه از ماه هم زیباتر است.زال دستور ميدهد كه تعدادي ستاره شناس و فال گير از سر زمينهاي مختلف به سيستان مركز حكومت وي بيايند .اذر كه آتش خشم در درونش زبانه مي كشيد از اين فرصت براي گرفتن انتقام استفاده مي كند .او به يكي از فالگير هاي معروف آن زمان كه در بين ديگر ستا ره شناس ها مشهورتر بوده دستور ميدهد كه بخت و اقبال ان پسر را شوم اعلام كند . در عوض سكه ها ي سيم و زر به او مي دهد.بالاخره روز فالِ كودك فرا مي رسد و زال كه اميد وار بوده فرزند نوزادش مورد مهر اختران و ستارگان در بيايد با معكوس در آمدن آن سخت اندوهگين ميشود و دستور ميدهد ستاره شناس را نزد وي بياورند .هنگامي كه ستاره شناس خشم زال را ميبيند به وي مي گويد:اي پادشاه والا مقام و رشيد، من فال اين نوزاد را از آسمانها و اختران گرفتم و در تعجبم پسري كه پدري با اصل و نصب مثل شما دارد چگونه آسمانها به وي روي خوش ندارند و اين پسر اناهيت وقتي به سن پهلواني برسد خاندان سام نريمان را نابود مي كند و حكومت را از بين ميبرد... (در اينجا او خاموش ميشود)
زال بقيه ي جمله وي را مي فهمد كه مرگ رستم باعث اين پيشامدها مي شود زندانسته أذر به خاطر حسادتش تخم كينه توزي و انتقام را مي كارد. زال اندوهگين مي شود و پيش ايزد خود به رازو نياز مي پردازد و از خدا طلب كمك و راهنمايي ميكند.
آذر از ديدن آنچه كه مطابق ميلش بوده , انجام گرفته در پوست خود از شدت خوشحالي نمي گنجيد . آذر پس از تعريف و تمجيد بسيار به زال مي گويد: << بهتر است كه شغاد را مطابق رسوم در كوه رها كنيد>> . زال عصباني مي شود و بر سرش فرياد مي زند كه اين امور به تو مربوط نمي شود. از آنجا كه زال در دوران كودكي كوهها رها شده بود اين كار را با شغاد نم يكند و تصميم مي گيرد كه او را تا اتمام شير خوارگي نزد خود نگاه دارد.
آذر كه هنوز هم آتش حسد گريبان گير او بود با ديدن اين وضعيت پس از اتمام دوران شير خوارگي شغاد به زال مي گويد كه بهتر است او را به كابل نزد شاه كابل (محراب) بفرستد.
شغاد با ورود به دوران مي خوارگي جواني برومند و رشيد و زيبا مي شود . محراب پادشاه كابل با ديدن برازندگي ها و نژاد پاک ايراني او دختر خود را به همسريش در مي آورد . محراب
رستم بر اساس قانون از کابل مالیات را می ستاند. محراب كه فكر ميكرده چون پدر برادر زن رستم است از او ماليات گرفته نمي شود با ديدن در خواست ماليات از وي ناراحت مي شود. زيرا كه همه در برابر چشمان رستم براي دادن ماليات يكسان بودند .
شغاد با ديدن اين امر از رستم دلگير مي شود و به محراب مي گويد:<< من از اين دنيا و مردمان ان سير شدم و كاش اين دنيا براي من به اتمام ميرسيد>>.مهراب علت را جويا مي شود .
-رستم حرمت برادر خود را نگه نداشت و از شما ماليت گرفت . من او را بيگانه اي بيش نمي دانم . مي خواهم او را از بين ببرم و با كشتن او مشهور شوم.
- آري درست مي گويي. فكري بس خوب و پسنديده است.
شغاد تصميم مي گيرد كه نقشه اي را تنظيم كند .
تا صبح دو مرد ديده بر هم نگذاشتند و به فکر شوم خود فكر مي كردند. تا اينكه با بالا آمدن خورشيد شغاد نزد محراب رفته تا در باره ي نقشه ي شیطانی خود با او صحبت كند .
شغاد:<<سرورم صبح عالي به خير آمدم تا درباره ي نقشه ي خود با شما صحبت كنم. من ديشب بسيار فكر كردم تا به اين نتيجه رسيدم.سرورم من زندگي خود را مديون شما هستم .خود را فرزند كابل می دانم . مي خواهم از ناديده گرفتن خود به وسيله ي آنها ,انتقام بگيرم و به اين نتيجه رسيدم:شما مهماني بزرگي بگيريد و تمام بزرگان ايران و هندوستان را دعوت كنيد. شما در مقابل آنها من را تحقير كنيد، مرا بي هويت و بي كس بخوانيد كه حتي برادرم هم به خاطر من حاضر نشد از شما ماليات نگیرد . سپس من نزد رستم مي روم و از شما به انها شكايت مي كنم .شما را نا پاك مي خوانم و به رستم مي گويم كه بايد به خاطر اين توهينِ شما به جنگ بيايد البته با سپاهي خرد ولي سپاهياني كه شما فراهم مي كنيد بس عظيم باشد . شما با سپاهيان عظیم خود راحت مي توانيد او را به چنگ بياندازيد.>>
محراب از نقشه ي وي استقبال مي كند . پس از مرخص كردن او به تداركات مهماني مي پردازد.
و اما تمام نقشه ي شغاد فقط همان نبود. بلكه شغاد كه دندان طمع براي پادشاهي كابل تيز كرده بود در سر افکار پلید ديگري نيز مي پروراند و مي خواست محراب و رستم را از بين ببرد.
روز جشن فرا رسيد و هنگامي كه شغاد با باده ناب مست شد رو به محراب مي کند . خطاب به محراب می گوید:<< من به پادشاهی کابل از تو سزاوارتر ام>>.محراب در پاسخ مي گويد:<<ببينيد اين شغاد است كسي كه برادرش هم براي او ارزشي نمی گذارد. چگونه دختر خود را به همسري او دراوردم ؟واي بر من كه با اين بي لياقتِ بي هويت وصلت كردم.>>
شغاد:<< بهتر است كام در دهان بگيري، من برادر رستم و فرزند زال و از خاندان سام نريمان هستم و از تو بر پادشاهي كابل سزاوارترم . اين تخت هم براي تو نيست بلكه براي من است.>>
سپس با ناراحتي از در خارج مي شود و با سرعت به سمت سيستان تاخت.زال با ديدن شغاد او را در آغوش می گیرد . از امدن وي اظهار خشنودي مي كند. زال علت آمدن اورا جويا مي شود. شغاد مقصود خود از آمدن باز گو می کند .زال با شنيدن سخنان او ، او را نزد رستم می فرستد . رستم با ديدن برادر او را در آغوش مي كشد و مي گويد از خاندان ما همه پهلوان و رشيد به عمل مي آيند. او را دعوت به نشستن مي كند . دستور مي دهد كه جام ها و ميوه ها را براي پذيرايي بياورند.
- وقت براي پذيرايي و عيش و نوش بسيار است و براي کین خواستن لحظه ای درنگ جایز نیست .
-چه چيزباعث شده كه ما به ديدن چهره ي برادرمان مفتخر شويم؟
-با گرفتن مالیات از محراب زندگي من را زير و رو كردي . باعث شدي كه از دنيا و مردمان آن سير شوم تا جايي كه پدر زنم جلوي تمام بزرگان مرا خوار كند. او قبلا با من مانند پسرش رفتار ميكرد . من او را مانند پدري مي ديدم كه سالهاي زیاد از محبتش محروم بودم . او من را بزرگ كرد و دخترش را به همسري من درآورد . اما حال با كينه توزي و دشمني رفتار مي كند. او مرا بي كس و نا پاك خوانده . گفت كه من فرزند زال نيستم، پدر و برادرم براي من هيچ ارزشي قايل نمي شوند و گرنه زال تو را رها نمي کرد
رستم با شنیدن حرفهاي او خشمگين مي شود .
-من انتقام تو را از او مي گيرم . من او را مي كشم يا سالهاي سال به اسارتش در مي آورم و تو را بر تخت حكومت مي نشانم .
- او از قدرت تو به خوبي اگاه است و توان رويارويي با تو را ندارد پس فقط براي ترساندن او به آنجا برو. نيازي به ريختن خون و خونريزي نيست .
- نه برادرم ،من براي اين كه او بفهمد و كه تو بي كس و كار نيستي و حفظ ابروي خاندان هم كه شده به جنگ با او مي روم .
سپس با گرداوري سپاه و لشكري عظيم به كابل لشكر كشي كرد.
خبر آمدن رستم و سپاهيان عظيمش به گوش محراب مي رسد و مي بيند كه رستم به قصد جنگ آمده پس راهي جز رويارويي با او نمي بيند.
محراب قبل از شروع جنگ شروع به تعريف و تمجيد خود مي كند :
نخست قبر خود را مي كردي آماده / سپس به دست مي گرفتي اين جام باده
كنون حاضرم از گناهت بشويم دست / نياز نيست بيشتر از این برادرت را كني پست
هنوز هم فرصتي براي جبران هست / تا دير نشده و از آرزوي كشتنت نشدم مست
رستم با شنيدن سخنان او جري ميشود و دستور حمله را مي دهد پس از نبردی آسان موفق مي شود محراب را از روي اسب به زير بكشد . نيزه اي بر قلب او فرود مي آورد و اين گونه است كه محراب ، پاداش نيرنگ و زياده خواهي خود را مي بيند . پس از پيروز شدن سپاهيانِ رستم جشني بزرگ بر پا مي شودوشغاد را به تخت مي نشاند .
شغاد از رستم می خواهد كه با سپاهيان خود بازنگردد و چند روزي را پيش او بماند و رستم تصميم مي گيرد كه سپاهيان خود را به سيستان بفرستد و خود چند روزي بيشتر به خاطر شغاد هم كه شده بماند . با فرا رسيدن شب شغاد پيش نهاد مي كند كه به باغ بروند و در هواي دل پذير آنجا استراحت کنند.
شغاد طي نقشه اي قبلي در جام رستم اندكي زهر مي ريزد و سپس از رستم مي خواهد كه پکی برای اين پيروزي بنوشد ، رستم جام را بر مي دارد ولي جام از دستش بر روي زمين مي افتد . از قضا گربه اي كه از ان حوالي مي گذشت . با ديدن مي به جلو مي رود و مشغول ليسيدن ان ها مي شود . پس از اندكي خوردن همانجا بي حركت مي افتد.
رستم كه اين صحنه را مي بيند به شغاد مشكوك مي شود و به چند طبيب دستور ميدهد كه علت را مشخص كنند . آنها علت مردن گربه را مسموم شدن او با زهر تشخیص می دهند.
رستم برادر را به درون زندان مي اندازد . يزدان را به خاطر اين كه نيت پليد شغاد را برايش اشكار كرد، سپاسگزاري مي كند . به غلامان دستور ميدهد عارف شهر را نزد او بياورند.
از عارف مي پرسد كه بايد با شغاد چه كند؟
عارف كه مرد پرهيزگاري بوده مي گويد :<< طبق آيين ما ، او را بايد بسوزانيم كه با ذره ذره سوزاندنش ، گناهانش هم ذره ذره سوزانده شود و پاك به آن دنيا برود.>>
رستم به او مي گويد:<< تو خود او را به سزاي عملش برسان و من و هيچ كس ديگر در مراسم مجازاتش شركت نمي كنيم زيرا كه او برادر من است پس من به سيستان مي روم و پس از دو هفته تو بايد جنازه ي خاكستر شده اش را براي من بفرستي.>>
پس شغاد را دست عارف مي سپارند . .عارف از شغاد مي خواهد كه در خواست خود را قبل از مرگ بگويد . شغاد مي گويد كه براي من آب بياور. چاه آب دقيقا در دو قدمي جايي وجود داشته كه شغاد بسته شده بود . عارف كه مردي گياه خوار و ناتوان بود به سوي چاه خم مي شود و شغاد از اين فرصت استفاده مي كند و او را با پا به درون چاه هل مي دهد .شغاد با قدرت تمام دست هايش را از ستون باز مي كند سپس عارف را به ستون داخل حياط زنجير مي كند . شغاد كه عارف را فردي عادل و امين مي بيند در برابر او مي نشيند و داستان زندگيش را به او مي گويد و ادامه می دهد :<< انسان در زندگي خطاهاي بسياري مي كند من از كار و عملكرد خود پشيمان هستم و.اعتراف ميكنم همه ي آنها از عقده و خشمي بوده كه مرا در بر گرفته بود و اكنون به اشتباه خود پي بردم.>> عارف مي گويد:<< من از طرف رستم مامور هستم و من با اجازه ي يزدان پاك فرصتي ديگر به تو ميدهم تو جوان پاك و برازنده اي هستي كه فقط كمي از مسير زندگي منحرف شده اي . فقط جواب رستم و جنازه ی سوخته كه بايد به او تا دو روز ديگر تحويل بدهم با خودت است .>>
شغاد : <<من خود اين موضوع را تا فردا حل مي كنم.>>
با گفتن اين جمله به سوي ياران خود مي رود . به ياران خود مي گويد: جنازه اي با هيكل و قد و قامت او پيدا كنند و او را بسوزانند و براي رستم بفرستند .
ياران شغاد جنازه اي از خانواده اي فقير پيدا مي كنند و چون انها نياز به پول داشتند جسد را به ياران شغاد مي فروشند و مقداري زر و سيم مي گيرند.
آنها جنازه را درون شعله هاي آتش مي سوزانند و به سيستان مي فرستند .
از انجا كه هويت جنازه ي سوخته به سختي معلوم مي شده رستم به خاطر اعتمادي كه به عارف داشته گمان مي كند كه اين جنازه ي شغاد است .
خبر مرگ شغاد و دشمني او با رستم تمام ايران و هندوستان را پر مي كند . آذر با شنيدن اين اخبار و ديدن جنازه ي سوخته ي شغاد سخت متاثر مي شود . دچار عذاب وجدان و ديدن كابوسهاي متمادي مي شود. به همين دليل به نزد رستم و زال مي رود و اصل جريان را مي گويد .زال با شنيدن اين حرفها پشيمان از عمل خود مي شود و در برابر خواهشهاي آذر براي طلب بخشش اندكي فكر و او را از مقام يكي از بانوان دربار ساقط و به يكي از كنيزان تغییر می دهد .
شغاد با دو تن از ياران خود به سيستان مي آيد . صورتکی چوبی به صورت می زند تا شناخته نشود .
در همان موقع رستم مسابقه اي گذاشته بود . در آن پهلوانان شهر با هم به مبارزه مي پرداختند و طي انها هر كدام كه در نبرد بر حريف پيروز مي شدند وارد سپاه رستم مي شدند . شغاد با استفاده از اين فرصت خود را جنگجو معرفي مي كند .روز مسابقه فرا مي رسد مسابقها به مدت 7 شب و روز به طول مي انجامد . عاقبت شغاد برادر رستم ، پسر زال پيروز مي شود . بعيد نيست كه ازداشتن چنین برادر و پدري شغاد اين قدر قدرتمند باشد.
جشن پيروزي شغاد فرا مي رسد . شب هنگام شغاد به خوابگاه خود باز می گشت . رستم از شغاد مي خواهد كه صورت خود را آشکار سازد . شغاد از وی می خواهد که به وی به خوابگاه او بیاید . شغاد پیش از این خوابگاه خود را برای حیله ناجوان مردانه ی دگری آماده کرده بود . کمانی بزرگ تهییه کرده بود، به گونه ای که طول تیر های آن به بلندی دو گام انسان بود . تیر را به زهر کشنده ای آغشته کرده بود . و دو تن از یاران وی پشته پرده ای در خوابگاه وی پنهان شده بودند . با وارد شدن رستم به خوابگاه رو به شغاد کرد . شغاد صورتک از چهره برداشت . رستم در حالیکه با نگاهی متعجب و آشفته به شغاد خیره شده بود ، احساس کرد تیری قلب او را دریده است . دگر برای پهلوان پهلوانان ، فاتح هفت خان ، رستم دستان مجالی برای زندگی نبود . روزگار قدار حتی به او فرصت آه کشیدن هو نداد .
یاران رستم كه متوجه طولاني شدن غيبت رستم مي شود به طرف خوابگاه شغاد مي رود . شغاد كه از سرعت عملكرد انها شگفت زده مي شود ، شمشيری را بر سينه ي خود فرو مي آورد . اينگونه به زندگي خود خاتمه مي دهد .
شايد پايان حسادت و طمع و رياكاري همين داستان باشد . آذري كه به خاطر حسادتي زنانه جان تعدادي انسان بي گناه گرفته مي شود و باعث ميشود تخم كينه و انتقام در اين خاندان كاشته شود، كاش اذر مي دانست خدايي هم ان بالا نشسته و شاهد اين همه نيرنگ است .
همان كه آسمانها و زمين را آفريد . پس عاقبت اين آدميان را خيلي بهتر از خودمان مي داند.
چه كسي مقصر بود؟
محراب به خاطر تشويق شغاد به كشتن برادرش ؟
آذر به خاطر حسادت بي جايش؟
شغاد به خاطر كينه تو زي اش ، طمع وطر از خانواده اش؟
رستم به دليل دستور قتل شغاد به عارف ؟
آناهيت به خاطر صداي خوشش؟
و يا زال با طرد شغاد و فرستادن او نزد محراب؟
شايد بايد اين ها همه را گردن تقدير بيندازيم و بگوييم خدا خواست و مصلحت اين بوده
و يا نه به خرافات قديميان بنگريم و بگوييم ماه و ستارگان طالع انها را اينگونه انتخاب كرده،نحس و شوم !
عشقبازی به همین آسانی است...
عشقبازی به همین آسانی است...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو، برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام ونوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنج ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همهین آسانی است...
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری
هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه سالم کالای ارزان به همه
لقمه نان گوارایی از راه حلال
و خدا حافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطره خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
نحوه اسبابکشی از Yahoo 360 به Yahoo Profiles!
ده ترفند جهت خنک نگهداشتن قطعات کامپیوتر
بازگردانی سرعت بالای گوشی موبایل
نحوه ساخت یک دیسک راه انداز یا Startup Disk
خواستگاري در چت روم
آموزش Partition Magic
پيدا كردن مشكلات ويندوز با استفاده از System Information
حل مشکل بالا نيامدن ويندوز
دانستنيهايي مهم از اينترنت
آموزش شبكه LAN
دانلود کامل یک وب سایت اینترنتی و مرور آفلاین آن با Website Ripper Copier v3.5.1
نرم افزار DivX پلیر برای موبایل
بازی اکشن Watchmen - موبایل های جاوا
بازی اسکیت Vans Skate and Slam - موبایلهای جاوا
بازی Super Street Fighter 2 - موبایل های جاوا
