
خاطرات تک صدف
موبایل
ترفند ها و آموزش ها
تم موبایل
بازی موبایل
برنامه موبایل
کلیپ موبایل
برنامه های کامپیوتر
سرگرمی
مطالب خواندنی و قشنگ و اس ام اس
پرسش و پاسخ
والپیپر و اسکرین سرور موبایل و کامپیوتر( بخش جدید)
بخش هزاردستان تربت جام (جدید)
براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
اسماعیل دامن پاک
20 ساله
تربت جام
براي تبادل
لوگو ابتدا لوگوي ما را قرار دهيد،سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تا ماهم
همين کار را بکنيم.

اطلاعيه هاي سايت :
به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم
در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد.
:: پرنده ماهي
پرنده ماهي
آن پرنده عاشق است عاشق ستاره ماهي
كه مثل يك نگين نقرهاي
روي دست آب برق مي زند
ماهي لباس نقرهاي هم عاشق است
عاشق پرنده طلايي
كه مثل سكهاي توي مشت آفتاب برق ميزند
آن پرنده را ولي چطور
ميشود به ماهياش رساند
خطبه عروسي اين دو عاشق عجيب را
چطور ميشود ميان ابر و آب خواند
هيچ كس تاكنون سفرهاي براي عقد ماهي و پرندهاي نچيده است
هيچ كس پرنده ماهي نديده است
يك شب ولي مطمئنم عشق، بال ميشود
راهي جادههاي روشن خيال ميشود
ماهي ميپرد به سوي آسمان
يك شبي مطمئنم عشق، باله ميشود
راههاي دور مثل كاغذي مچاله ميشود
و پرندهاي شناكنان ميرود در قعر آبهاي بيكران
بعد از آن روي نقشههاي عاشقي
سرزمين تازهاي آفريده ميشود
و پرنده ماهي بال و پر زنان
شنا كنان هم در آب و هم در آسمان
ديده ميشود. . .
:: عکس










یک پسر کوچک از مادرش پرسید:چرا گریه میکنی؟
مادرش به او گفت: زیرا من یک زن هستم.
پسر بچه گفت: من نمی فهمم.
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت:تو هیچگاه نخواهی فهمید.
بعدها پسر از پدرش پرسید:چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟
پدرش تنها توانست بگوید:تمام زنها برای هیچ چیز گریه میکنند.
پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز
نمی دانست که چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند.
بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد .
او از خدا پرسید:خدا یا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟
خدا گفت:زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود
به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفریدم تا
بار همه ی دنیا را به دوش بکشد و همچنین شانه هایش آنقدر
نرم باشد که به بیه آرامش بدهد.من به او یک نیروی درونی قوی
دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد و وقتی
آنها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آنها را نیز داشته باشد.
به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن نا امید شده اند
او تسلیم نشود و همچنان پیش رود.به او توانایی نگهداری از
خانواده اش را دادم،حتی زمانیکه مریض یا پیر شده است بدون اینکه
شکایتی بکند.به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش
را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.
به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات
او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد
به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش
آسیب نمی رساند به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را
حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش بماند.
و در آخر به اشکهایی دادم که بریزد.این اشکها فقط مال اوست وتنها
برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد او به هیچ
دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد.
خدا گفت:می بینی پسرم زیبایی یک زن در ظاهر او نیست بلکه زیبایی
یک زن در چشمان او نهفته است زیرا چشمان او دریچه ی روح است و
در قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد
نویسنده ستایشگر
مرسی خدا جونم
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینهء جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر
رفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جاخورد و گفت چه میخواهی؟
دخترک جواب داد برادرم خیلی مریضِ می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟
دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم
معجزه بخرم قیمتش چقدر است.داروسازگفت:
متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض ِو بابام پول ندارد و این همهء پول من است. من از
کـــــجــا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید:چقدر پول داری؟
دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد وگفت:
آه چه جالب!!!فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه.بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.فردای
آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینهء عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت فقط 5 دلار
نویسنده ستایشگر
نحوه اسبابکشی از Yahoo 360 به Yahoo Profiles!
ده ترفند جهت خنک نگهداشتن قطعات کامپیوتر
بازگردانی سرعت بالای گوشی موبایل
نحوه ساخت یک دیسک راه انداز یا Startup Disk
خواستگاري در چت روم
آموزش Partition Magic
پيدا كردن مشكلات ويندوز با استفاده از System Information
حل مشکل بالا نيامدن ويندوز
دانستنيهايي مهم از اينترنت
آموزش شبكه LAN
دانلود کامل یک وب سایت اینترنتی و مرور آفلاین آن با Website Ripper Copier v3.5.1
نرم افزار DivX پلیر برای موبایل
بازی اکشن Watchmen - موبایل های جاوا
بازی اسکیت Vans Skate and Slam - موبایلهای جاوا
بازی Super Street Fighter 2 - موبایل های جاوا
